ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنيم
ديده از روی نگارينش نگارستان کنيم
گر ز داغ هجر او دردی است در دل های ما
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنيم
چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خويش
پيش مشک افشان او شايد که جان قربان کنيم
آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق
ميل دارد تا که ما دل را در او پيچان کنيم
او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند
ما به فرمان دل او هر چه گويد آن کنيم
اين کنيم و صد چنين و منتش بر جان ماست
جان و دل خدمت دهيم و خدمت سلطان کنيم
آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته ست
ذره های خاک خود را پيش او رقصان کنيم
ذره های تيره را در نور او روشن کنيم
چشم های خيره را در روی او تابان کنيم
چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست
در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنيم
گر عجب های جهان حيران شود در ما رواست
کاين چنين فرعون را ما موسی عمران کنيم
نيمه ای گفتيم و باقی نيم کاران بو برند
يا برای روز پنهان نيمه را پنهان کنيم

                                                                                     "شمس"