آفتاب رویت

بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی

به کجا روم ز دستت که نمی‌دهی مجالی

نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی

چه غم اوفتاده‌ای را که تواند احتیالی

همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد

اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی

چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن

به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد

که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم

که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی

چه نشینی ای قیامت بنمای سرو قامت

به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی

که نه امشب آن سماعست که دف خلاص یابد

به طپانچه‌ای و بربط برهد به گوشمالی

دگر آفتاب رویت منمای آسمان را

که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی

خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی

قلم غبار می‌رفت و فروچکید خالی

تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد

گنه‌ست برگرفتن نظر از چنین جمالی!!!

                                                             


               

سر دلبران

چون حدیث روی شمس الدین رسید

شمس چارم آسمان سر در کشید 

واجب آید چونک آمد نام او

شرح کردن رمزی از انعام او

این نفس جان دامنم بر تافتست

بوی پیراهان یوسف یافتست

کز برای حق صحبت سالها

 بازگو حالی از آن خوش حالها

تا زمین و آسمان خندان شود

 عقل و روح و دیده صد چندان شود

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

 شرح آن یاری که او را یار نیست

 شرح این هجران و این خون جگر

 این زمان بگذار تا وقت دگر

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق

 تو مگر خود مرد صوفی نیستی

 هست را از نسیه خیزد نیستی

 گفتمش پوشیده خوشتر سر یار

 خود تو در ضمن حکایت گوش‌دار

 خوشتر آن باشد که سر دلبران

 گفته آید در حدیث دیگران

گفت مکشوف و برهنه بی‌غلول

 بازگو دفعم مده ای بوالفضول

 پرده بردار و برهنه گو که من

 می‌نخسپم با صنم با پیرهن

 گفتم ار عریان شود او در عیان

 نه تو مانی نه کنارت نه میان

 آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه

 بر نتابد کوه را یک برگ کاه

آفتابی کز وی این عالم فروخت

 اندکی گر پیش آید جمله سوخت

 فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی

 بیش ازین از شمس تبریزی مگوی!!!

ملولي

یکی دوستی را که زمانها ندیده بود ،

گفت :کجایی که مشتاق بوده‌ام ؟

گفت مشتاقی به  ، که ملولی!

باز پس نرود

دلي که پيش تو ره يافت باز پس نرود

هوا گرفته‌ي عشق از پي هوس نرود

 

به بوي زلف تو دم مي‌زنم درين شب تار

وگرنه چون سحرم بي تو يک نفس نرود

 

چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم

که ياد باغ بهشتش درين قفس نرود

 

نثار آه سحر مي‌کنم سرشک نياز

که دامن توام اي گل ز دسترس نرود

 

دلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق

کزين چراغ تو دودي به چشم کس نرود

 

فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است

که کار دلبري گل ز خار و خس نرود

 

دلي که نغمه‌ي ناقوس معبد تو شنيد

چو کودکان ز پي بانگ هر جرس نرود!!!



سفارش

نقل قول!

غریب است دوست داشتن.

  و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

  وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

  و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

  به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

  تقصیر از ما نیست!

قيصرامين پور

     ماه من غصه چرا؟

     آسمان را بنگر/ که هنوز/ بعد صدها شب و روز

     مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

     یا زمینی را که/ دلش از سردی شبهای خزان/نه شکست و نه گرفت

     بلکه از عاطفه لبریز شد و/ نفسی از سر امید کشید

     و در آغاز بهار/ دشتی از یاس سپید/ زیر پاهامان ریخت

     تا بگوید که هنوز/ پر امنیت احساس خداست

     ماه من غصه چرا؟؟

     تو مرا داری و من هر شب و روز/ آرزویم همه خوشبختی توست

     ماه من/ دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

     کار آنهایی نیست/ که خدا را دارند

     ماه من/ غم و اندوه اگر هم روزی/ مثل باران بارید

     یا دل شیشه ای ات /از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست

     با نگاهت به خدا /چتر شادی وا کن

     و بگو با دل خود/ که خدا هست خدا هست هنوز

     او همانیست که در تارترین لحظه شب/ راه نورانی امید نشانم می داد

     او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد /همه زندگی ام/ غرق شادی باشد

     ماه من...

     غصه اگر هست بگو تا باشد

     معنی خوشبختی/ بودن اندوه است

     اینهمه غصه و غم/ اینهمه شادی و شور

     چه بخواهی و چه نه /میوه یک باغند

     همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر

     پشت هر کوه بلند /سبزه زاری است پر از یاد خدا

     و در آن باز کسی می خواند

     که خدا هست هنوز!!!

    

ياد داشت


خشکان تردامن من!!!

 

یقین از من و تو مسلمان ترند
ابوذرترانی که سلمان ترند

من و تو که هیچیم این مومنان
کمی از خدا هم مسلمان ترند!

چرا؟ چون خدا خوب و بد آفرید
و شیطان و آنها که شیطان ترند

ولی این مقدس مآبان پاک
از این جرمها پاک دامان ترند!

از اینها و آدم که عصیان نمود
کدامین بگو اهل عصیان ترند؟!

تعجب مکن این خوارج دلان
اگر از علی اهل ایمان ترند!

ولیکن چه حاصل که در درک دین
دو سه رتبه از گاو نادان ترند

تفاوت ندارند با اهل شرک
مگر اینکه خشک اند و آنان ترند!