صد گونه جادویی

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت           جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک                باور مکن که دست ز دامن بدارمت

محراب ابرویت بنما تا سحرگهی               دست دعا برآرم و در گردن آرمت

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی                صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب         بیمار بازپرس که در انتظارمت

صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کنار             بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد           منت پذیر غمزه خنجر گذارمت

می‌گریم و مرادم از این سیل اشکبار              تخم محبت است که در دل بکارمت

بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل          در پای دم به دم گهر از دیده بارمت

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع تو ست    فی الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت!

حاضر غايب

از دست غيبت تو شكايت نمي كنم
تا نيست غيبتي نبود لذت حضور
حافظ شكايت از غم هجران چه مي كني
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور!!!    

مظلوميت

ای تيغ زهرآلوده ،مجنون تو هستم

چشم انتظارت هر شب ، اينجا می نشستم

ای تيغ ، من لب تشنه ي ديدار بودم

شبها برای ديدنت بيدار بودم

عمری به راهت چشم حسرت دوختم

با آتش دل ساختم من سوختم من

هر نيمه شب من گفتگو با ماه كردم

فريادهای سينه را در چاه كردم

ای تيغ زهرآگين مرا دلگير كردی

چون ديركردی تو علی را پير كردی

با نخلهای خشكِ بی جان گريه كردم

من نيز هم پای يتيمان گريه كردم

ای تيغ دارم داغ زخمی را به سينه

از كوچه های خالی از مهر مدينه

آنجا كه از غمها گريبان چاك كردم

با دستهای خود گلم را خاك كردم

آنجا كه طفلانم زغم آزرده بودند

چون مرغ سرها زير پرها برده بودند

آنجا كه از انبوه غم ، لب بسته بودم ،

زهرا كتك می خورد و من بنشسته  بودم!

علي (ع)

راز اميري علي (ع)


خنجر و شمشیر شد ریحان من

مرگ من شد بزم و نرگستان من

آنکه او تن را بدین سان پی کند

حرص میری و خلافت کی کند؟

زان به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم

تا امیران را نماید راه و حکم

تا امیری را دهد جانی دگر

تا دهد نخل خلافت را ثمر!!!

ترديد

عمرم همه صرف شد، خدایا

در چنبرِ این سخن که آیا،

حُسن است که عشق را گزیند

یا عشق که حُسن آفریند؟!!!