شمس به مولانا هیچ وعده‌ای نداد. و هیچ آینده‌ی روشنی برای او تصویر نکرد و توقّع هیچ پاداشی را در او برنینگیخت.

به او گفت پاداش تو همین بس که بتوانی از عهده‌ی این قمار برآیی. این خود کم نعمتی نیست که کسی بتواند دلیرانه دست از همه‌ي تنعّمات بشوید و نفْس عریانی و سبکی و زوال تعلّقات را بیازماید و برگزیند.

او، جلال‌الدّین را به "جهش در تاریکی" ترغیب کرد. و آن "فلک‌پیمای چست‌خیز" جز این کاری نکرد که از ظلمت نترسد و به درون شب بجهد، امّا آن، شب نبود، آفتاب عالمتاب بود. عریانی نبود، عین مستوری بود، تهیدستی نبود، توانگری ابدی بود. آتش نبود، چشمه‌ی کوثر بود و اینها همه وصف "عشق" است که مهمترین دولتی بود که نصیب مولانا شد:

 عشق از اول چرا خونی بود؟

 تا گریزد هرکه بیرونی بود

 او بعکس شمع‌های آتشی است

 می‌نماید آتش و جمله خوشی است !

هاتف - 1 بامداد