اقيانوسي از آتش !
ياد داشت !
مولوي به حق از شاگردان راستين مكتب قرآن بود و آن مايه هاي اسلامي عرفان و يا مايه هاي عرفاني اسلام كه به گفتار او شهد و حلاوت و حرارت بخشيده است ، هنوز نيز از وراي هفت قرن حجاب سرد ، در جان جستجوگران آتش مي زند و در كام آنها شيريني مي پراكند. و ما كه امروز به آن گفتارها مي پردازيم ، خواهيم ديد كه سخت به آن انديشه هاي والا و آن نكات بديع كه در سخنان او هست نيازمنديم.
مولوي از آن دسته از عارفان بود كه يك پارچه شوريدگي و حال و ديوانگي بود . مولوي از آن دسته عارفان بود كه در بسط بود ، نه در قبض. و گرچه سراپاي هستي او عشق و بي قراري نسبت به حضرت حق بود و به راستي يك اقيانوس از آتش بود ، اما في الواقع هيچ غمي خاطر او را نگزيد و به راستي بهشت او در همين دنيا بود و اهل طلب و طرب بود و خود توصيه مي كرد كه :
اگر تو يار نداري، چرا طلب نكني
وگر به يار رسيدي ، چرا طرب نكني
به كاهلي بنشيني كه اين عجب كاري است
عجب تويي كه هواي چنان عجب نكني
مدتي در طلب بود و پس از آنكه به مطلوب رسيد ، طرب را آغاز كرد و برنامه او براي زندگي همگان همين بود كه يا بايد در طلب كوشيد و يا در طرب و به حق عمر او در اين هر دو مسير گذشت. . . . .
مولانا مثل ساير شاعران ، چنان نبود كه بنشيند و غزلها را بر روي كاغذ بنويسد و ديواني ، آنهم به اين حجم عظيم گردآوري كند ، علي الخصوص اينكه مولوي تا بيش از نيمي از عمر خودش در بند شعر گفتن و غزل سرودن نبود و آن ديدار نادر و بي نظيري كه با شمس تبریزی داشت و عشقي كه به او هديه كرد باعث شد كه چشمان او چنان باز شود و حقايقي را بيند و آنگاه آنها را به صورت اين اشعار و غزليات درآورد . اين رباعي از مولانا منقول است كه :
ميخواره بزم و باده خويم كردي
زاهد بودم ، ترانه گويم كردي
سجاده نشين باوقاري بودم
بازيچه كودكان كويم كردي
اين زاهد كه تا بيش از نيمي از عمر خود ، به صورت يك مدرس و فقيه حنفي بود و شاگرداني داشت و در مدرسه مي نشست ، به صورت يك ترانه گو درآمد و آن ترانه گو همان بود كه اين همه بركات از او به جا ماند.
هاتف - به بهانه ي روز بزرگداشت مولانا !