با ملاي روم!
از راه ها يي که مولوی برای طربناکی به ما یاد داده است عبارت است از نشان دادن ریشه ی غـم، اینکه چرا آدمی ملــول می شود ؟ یک غزل خیلی لطیفی دارد که می گوید :
خــوی بــد دارم ملــولم تو مــرا معــــذور دار
خوی بـد کِی خوش شود بی روی خوبم ای نگار
بی توهستم چون زمستان خَلق از من در عذاب
با تو هستم چون گلستان خویِ من خـوی بهار
بی تو کج خـویم ملـولم هرچه گـویم کــج شـود
من خجل از عقل و عقل از نور رویت شـرمسار
آب جـان محبــوس می بینـم در این گـــرداب تـن
خـاک را بـر می کنـم تا رُخ کنـم ســویِ بهــار
آبِ بـد را چیسـت درمان بـاز تا جیـحون شـدن
خوی بـد را چیسـت درمان باز دیدن رویِ یـار
شربتـــی داری که پنهـــانی به نومیــدان دهــی
تـا فغــان بـرنـآورد از حســـرتـش اُمیــــدوار
چشـم خـود ای دل ز دلـبــر تا توانی بـر مگیــر
گــر ز تـو گیــرد کنــاره گــر تـو را گیـرد کنـار
همیشه در زندان بودن غم می آورد. درِ زندان را که شکستید و رهایی پیدا کردید، فضای فراختری را وقتی دراختیار گرفتید، آن غم از میان برداشته خواهد شد. عموم ملالتها بخاطر تنگناهاست. تنگناها، این فضای تنگ را شما فـراخ کنید، آنگاه این غـم فـرو می ریزد و از میان می رود. تعبیر زیبایی مولوی دارد که :
غـم چو آمـد در کنارش کـش به عشـق
از سـر رَبـوِه نظـر کُـن در دمشـق
وقتی می خواهی نظری به یک شهر بیاندازی، برو از بالا، نقشه ی هوایی اش را ببین، آنوقت همه ی شهـر را می بینی. اما اگر از یک دروازه وارد بشوی، همان پیش پایت را می بینی، یک چند تا کوچه می بینی و ممکن است آن کوچه ها هم کثیـف باشند و آنوقت یک قضاوت کلی می کنی نسبت به این شهـر. حرف مولوی این است که ازآن ارتفاع باید نگاه به زندگی کرد. این حادثه ای که الآن رُخ می دهد،آن حرفی که فـردا از فلان كس شما می شنوید و شما را نگران می کند، بگذاریدش در یک تصویر خیلی بزرگتر، وقتی در آن تصویر بزرگترقرار گرفت، آنوقت معنی خودش و جای خودش را پیـدا می کند، و بعد هیبتـش هم فُـرو می ریزد. بنابرین آن اهمیت دروغـی و اندازه ی کاذبـی که شما بهش داده اید از میـان برداشته می شود، و درجـای خودش می نشیند.!!!