ای روح دو صد مسیح محتاج دَمَت    زهرایی و خورشید ، غبار قدمت

کی گفته که تو حرم نداری بانو؟      ای وسعت دلهای شکسته ، حَرَمت !

 

سال هاست که به شوق بوییدنت، قاصدک ها تمام دیوارهای مدینه را طواف می کنند.

هنوز عطر حضورت از مدینه می آید.

بغض هایت را قرن هاست که ابرها در کویرهای بی پایان و دور سکوت، گریه می کنند. «بانو! گریه در کنار شما مرسوم است؛ مگر می توان پهلوی شما بود و نشکست؟!

بعد از تو چراغ هاي خانه خاموش شد و گل هاي خانه بي رنگ!!!

دلم هوايي هميشه ات و در تنهايي ها هوايي تر !