سعدي !
زيباييدوستي و جمالپرستي سعدي !
هر آن ناظر كه منظوري ندارد
چراغ دانشش نوري ندارد
چه كار اندر بهشت آن مدعي را
كه ميل امروز، با حوري ندارد
ميان عارفان صاحبنظر نيست
كه خاطر پيش منظوري ندارد
زيباييدوستي و جمالپرستي از كليديترين مضمونهاي غزل سعدي است و سعدي آشكارا، نظر كردن بر زيبارويان را دين خود دانسته و خلاف آن را برگشت از دين ( ارتداد) شمرده است:
نظركردن به خوبان دين سعديست
مباد آن روز كاو برگردد از دين
............................................
مرا شكيب نميباشد اي مسلمانان
ز روي خوب، لكم دينكم ولي ديني
..................................................
خود گرفتم كه نظر بر رخ خوبان كفر است
من از اين باز نگردم كه مرا اين دين است
جمالپرستي و نظربازي، پيشينهاي ديرينه دارد، اما مفهومي را كه سعدي از آن اراده ميكند، پيش از او در نگاه كساني چون احمد غزالي، عينالقضاه.. همداني و بويژه روزبهان بقلي شيرازي آشكارا ديده ميشود:
نظر با نيكوان رسميست معهود
نه اين بدعت من آوردم به عالم
سعدي هم مانند شيخ شهابالدين سهروردي و شيخ نجمالدين كبرا به روزبهان شيرازي ارادت داشته و در سرودهاي اينگونه به حق او سوگند خورده است:
خوشا سپيده دمي باشد آن كه بينم باز
رسيده بر سر اللهاكبر شيراز...
بهذكر وفكر و عبادت به روح شيخ كبير
به حق روزبهان و به حق پنج نماز(كليات سعدي، ص 726)
اما آنچه بهگونهاي فراگير و گسترده در سراسر غزلهاي سعدي به چشم ميخورد و سعدي با تاكيد فراوان بر آن پاي ميفشرد، نگاهي است پاك و به دور از آلودگيهاي شهواني. سعدي مانند بسياري ديگر از عارفان عاشق، عالم را محل تجلي حضرت حق ميبيند و هرگونه زيبايي را پرتويي از زيبايي الهي ميپندارد:
آنچه در سراسر غزلهاي سعدي به چشم ميخورد و او با تاكيد بر آن پاي ميفشرد نگاهي است پاك و به دور از آلودگيهاي شهواني. سعدي مانند بسياري ديگر از عارفان عاشق، عالم را محل تجلي حضرت حق ميبيند
به جهانخرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
سعدي به جاي آنكه ديگران را از ديدن زيباييها ـ و از آن جمله روي زيبا ـ منع كند، آنها را به زلال كردن درون و پاك كردن نگاه فرا ميخواند و خود را صاحب چنين نگاهي معرفي ميكند. آنچه از ديدگاه او زشت، پلشت و ناپسند است، آلودگي دل و ناپاكي ديده است:
اين عشق را زوال نباشد به حكم آنك
ما پاك ديدهايم و تو پاكيزهدامني
........................................
ما را نظر به خير است از حُسن ماهرويان
هر كاو به شر كند ميل او خود بشر نباشد
از همينروست كه او حتي در غزلهايي كه نشانههاي روشني از مفاهيم معرفتمآبانه و نصيحتگرانه دارد، باز هم از نگاه به زيبارويان غافل نميشود و آن را تأييد ميكند؛ براي نمونه در غزلي كه با مطلع زير آغاز ميشود و بيت دوم آن نيز در تاييد بيت آغازين، به نفي صورت و رها كردن هستي ميپردازد، بيت سوم را ـ چونان يادآوري بايستهاي ـ در مباح بودن نگاه پاك ميآورد:
هركه با يار آشنا شد، گو: ز خود بيگانه باش
تكيه بر هستي مكن، در نيستي مردانه باش
كي بود جاي مَلَك در خانه صورتپرست
رو چو صورت محو كردي، با مَلَك همخانه باش
پاكچشمانرا ز روي خوب ديدن منع نيست
سجده كايزد را بود، گو سجدهگه بتخانه باش...
سعدي آنقدر اين مفهوم را تكرار ميكند و بر آن پاي ميفشارد كه گمان ميرود او همواره در هراس بوده است تا مبادا كسي نظربازيهاي او را از سر هوسبازي بپندارد و در گمان ناشايست افتد:
باور مكن كه صورت او عقل من ببرد
عقل من آن ببرد كه صورتنگار اوست
گر ديگران به منظر زيبا نظر كنند
ما را نظر به قدرت پروردگار اوست
........................................................
گر بهرخسار چو ماهت صنما مينگرم
به حقيقت اثر لطف خدا مينگرم
حتي در غزلي مانند غزل زير كه سراسر پند و نصيحت است و سعدي در جايگاه شيخي نصيحتگر نشسته تا مخاطب خويش را به راستروي و معرفتاندوزي سفارش كند و از گناهكاري و شهوتپرستي برحذر دارد، در بيت دوم به روشني يادآوري ميكند كه اگر نگاه او شهواني نباشد، به هر چه نظر كند، به شاهد ازلي نگريسته است، به عبارتي ديگر «هر آن كس عاشق خوبان مهروست» چنانچه آلودگي دل و چشم نداشته باشد «بخواهد يا نخواهد عاشق اوست»، غزل سعدي را باز ميخوانيم:
پاكيزهروي را كه بود پاكدامني
تاريكي از وجود بشويد به روشني
گر شهوت از خيال دماغت به در رود
شاهد بود هرآنچه نظر در وي افكني
...
زنهار، گفتمت قدم معصيت مرو
ورنه نزيبدت كه دم از معرفت زني
سعدي، هنر نه پنجه مردم شكستن است
مردي درست باشي، اگر نفس بشكني
در ديدگاه سعدي، «عشق» حقيقتي پاك است كه با شهوت در نميآميزد، به زباني ديگر، هرگونه دلبستگي و خواهش كه شهوت در آن شريك شود، عشق نخواهد بود. عشق از يك سو با شهوت سر ناسازگاري دارد و از سويي ديگر با پرهيزگاري. جالب است كه سعدي در مقطع دو غزل با يك وزن و قافيه اين دو مفهوم را به روشني بازگفته است. يكي از اين غزلها در «بدايع» است و ديگري در «خواتيم».
مقطع غزل اول، از بدايع:
سعديا عشق نياميزد و شهوت با هم
پيش تسبيح ملايك نرود ديو رجيم (ص 635)
مقطع غزل دوم، از خواتيم:
سعديا عشق نياميزد و عفت با هم
چند پنهان كني آواز دهل زير گليم (ص 637)
يادش گرامي !