سودای ........................... !
دل من رای تو دارد، سر سودای تو دارد رخ فرسوده ي زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت، دل من دام خیالت گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
ز تو هر هدیه که بردم، به خیال تو سپردم که خیال شکرینت فرّ و سیمای تو دارد
غلطم گر چه خیالت به خیالات نماند همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد
گل صد برگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
دل من تابه ي حلوا ز بر آتش سودا اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد
اگرم در نگشایی ز ره بام در آیم که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
به دو صد بام بر آیم، به دو صد دام در آیم چه کنم؟ آهوی جانم سر سودای تو دارد
خمش ای عاشق مجنون، بمگو شعر و بخور خون که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد!!!
+ نوشته شده در بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۰ ساعت توسط ahmad
|