غزل
آن بوسهها که از لب خورشید میرسد...
ای خوش دلی که عاشق و بیتاب میشود!
چشمی که از خیال تو بیخواب میشود
آن غم که شادمانی عالم غلام اوست
بنگر «درون دیدهی من آب میشود»
قد قامة الصّلاة! نمازی مبارک است
آنجا که ابروان تو محراب میشود
این روشنی که در دل من موج میزند
اسباب رشک و غبطهی مهتاب میشود
آن بوسهها که از لب خورشید میرسد
روی لبان من غزل ناب میشود
بی خواب از تو....
+ نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت توسط ahmad
|
