مست و محتسب
محتسب در نیمه شب جایی رسید در بن بازار مستی خفته دید
گفت: هان مستی! چه خوردستی؟ بگو گفت: از ان خوردم که هست اندر سبو
گفت: خود اندر سبو واگو که چیست؟ گفت: از انی خورده ام که این خفی است
گفت: ان چه خورده ای ان چیست ان؟ گفت: ان چه در سبو مخفی است ان
دور می شد این سوال و این جواب ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت: با او محتسب هین ((اه)) کن ! مست (( هو هو)) کرد هنگام سخن
گفت: گفتم اه کن (( هو)) میکنی! گفت: من شادم تو غم غم میکنی
اه از درد و غم و بیدادی است هوی هوی می کشان از شادی است
+ نوشته شده در هجدهم آبان ۱۳۸۶ ساعت توسط ahmad
|