جمله بیمـرادیت از طلـب مُـــراد تُســت !
عادتاً چنین گمان میرود که مولانا در مثنوی یک معلّم است و در دیوان کبیر یک عاشق. آنجا ادب درس دادن را رعایت میکند و اینجا «بیادبی» دل دادن را. که «ادبِ عشق جمله بیادبی است». این سخن، حقّ است و هر کس توفیق مطالعه این اسفار معنوی و الهامی را یافته باشد نیک میداند که در آن دو کتاب با دو مولانا روبروست: یکی مولانای عالم و دیگری مولانای عاشق. بیسبب نیست که مثنوی را «حسامینامه» خواندهاند و دیوان کبیر را دیوان شمس یا «شمسنامه». در کلاسهای شبانه مثنوی، حسامالدین چون دانشآموزی مینشست و قلم به دست میگرفت و چشم به دهان آموزگار محبوب خود میدوخت تا چیزی ازو بشنود و بر ورق بیاورد. مولانا هم در خطاب به او میگفت:
ای ضیاءالحـق حسـام الـدین بگیــــر یک دو کاغذ برفـزا در وصف پیـر
گشــت از جـذب چـو تـو علاّمهیــی در جهـان، گـردان حسـامی نامهیـی
و باز به تعبیر خود مولانا، وی در مثنوی سلطانی شگرف بود که به جمع صورت و معنی میاندیشید و در عین مستی مراعات ادب میکرد، و معلّموار درس اخلاق و شریعت میداد:
جمع صورت با چنان معنای ژرف نیست ممکن جز ز سلطان شگرف
در چنیـن مســتی مـراعـــات ادب خـود نباشـد، ور بود باشــد عجـب
و اگر گاهی در جرّ جرّار کلام، یاد شمس، هوش از سر و صبر از دل او میبرد و سخن را به تب و تاب و جان را به التهاب میافکند، بیدرنگ دامن سخن را در میچید و قفل بر لب مینهاد و لفظ و حرف و صوت را فرو میخورد و به خود نهیب میزد که:
بنـد کُــن چون سـیل ســیلانی کند ورنه رســــوایی و ویـــرانی کند
فتنه و آشـوب و خونریزی مجـو بیش ازین از شمس تبریزی مگو
امّا همین مولانا در دیوان کبیر دیوانهیی کبیر است که درد عاشقانه، پروای درس عالمانه را ازو گرفته است و رسیدن به بام حقیقت، نردبان طریقت را نزد او خوار کرده است، و طلاوار از علم و عمل کیمیاگری بینیاز شده است و مجنونوار اسراری را فاش میکند که حلاّج هم او را سزاوار آویختن بر دار میداند:
حلاّجِ اشارت گو از خلق به دار آمد وز تنـدی اسـرارم حلاّج زنـد دارم
مولانا که به گواهی آثارش، با داستانهای جانوران اُنس بسیار داشت، قصّه شیر و آهو را از آن میان نیک آموخته بود. شیری که دهشت و هیبت حضورش آهو را چنان بیهوش و مدهوش میکند که از او جز نقشی باقی نمیماند، هستی خود را از یاد میبرد و در هستی شیر گُم میشود. گویی که از شیر چنان پُر میشود که از خود تُهی میشود و شیر بر جای او و در قالب او مینشیند. از آن پس آهوی «بیخود»، از شیر، «باخود» میشود و شیری میکند:
پیـش شــیری آهــویی بیهــــوش شـد هستیاش در هست او روپـوش شـد
چــون زبـانـه شمــع پیـــش آفتــــاب نیست باشد، هست باشد، در حساب
و به حقیقت، آن شیر کسی جز شمس تبریزی و آن آهو کسی جز جلالالدین بلخی نبود. و قصّه آهو و شیر، مواجهه خود او با شمس بود که وی را بیخود و بیهوش کرد و درین بیهوشی و بیخودی بود که دیوانگی کرد و غزل سرود و قصّه جنون و عاشقی خود را باز گفت. او شیر دیگر و شمس دیگر شده بود بل هزار شمس تبریز از بُن هر موی او آونگان بود. (مناقبالعارفین افلاکی).
دیوان کبیر محصول آن لحظات ناب و نادر بیخودی است و اگرچه راه و رسم معلّمی در آن مشهود نیست، راز و رمز عاشقی در آن مستور است.