جمله معشوقان شکار عاشقان!
| قافیهاندیشم و دلدار من | گویدم مندیش جز دیدار من | |
| خوش نشین ای قافیهاندیش من | قافیهی دولت توی در پیش من | |
| حرف چه بود تا تو اندیشی از آن | حرف چه بود خار دیوار رزان | |
| حرف و صوت و گفت را بر هم زنم | تا که بی این هر سه با تو دم زنم | |
| آن دمی کز آدمش کردم نهان | با تو گویم ای تو اسرار جهان | |
| آن دمی را که نگفتم با خلیل | و آن غمی را که نداند جبرئیل | |
| آن دمی کز وی مسیحا دم نزد | حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد | |
| ما چه باشد در لغت اثبات و نفی | من نه اثباتم منم بیذات و نفی | |
| من کسی در ناکسی در یافتم | پس کسی در ناکسی در بافتم | |
| جمله شاهان بندهی بندهی خودند | جمله خلقان مردهی مردهی خودند | |
| جمله شاهان پست پست خویش را | جمله خلقان مست مست خویش را | |
| میشود صیاد مرغان را شکار | تا کند ناگاه ایشان را شکار | |
| بیدلان را دلبران جسته بجان | جمله معشوقان شکار عاشقان | |
| هر که عاشق دیدیش معشوق دان | کو به نسبت هست هم این و هم آن | |
| تشنگان گر آب جویند از جهان | آب جوید هم بعالم تشنگان | |
| چونک عاشق اوست تو خاموش باش | او چو گوشت میکشد تو گوش باش | |
| بند کن چون سیل سیلانی کند | ور نه رسوایی و ویرانی کند | |
| من چه غم دارم که ویرانی بود | زیر ویران گنج سلطانی بود | |
| غرق حق خواهد که باشد غرقتر | همچو موج بحر جان زیر و زبر | |
| زیر دریا خوشتر آید یا زبر | تیر او دلکشتر آید یا سپر | |
| پاره کردهی وسوسه باشی دلا | گر طرب را باز دانی از بلا | |
| گر مرادت را مذاق شکرست | بیمرادی نه مراد دلبرست | |
| هر ستارهش خونبهای صد هلال | خون عالم ریختن او را حلال | |
| ما بها و خونبها را یافتیم | جانب جان باختن بشتافتیم | |
| ای حیات عاشقان در مردگی | دل نیابی جز که در دلبردگی | |
| من دلش جسته به صد ناز و دلال | او بهانه کرده با من از ملال | |
| گفتم آخر غرق تست این عقل و جان | گفت رو رو بر من این افسون مخوان | |
| من ندانم آنچ اندیشیدهای | ای دو دیده دوست را چون دیدهای | |
| ای گرانجان خوار دیدستی ورا | زانک بس ارزان خریدستی ورا | |
| هرکه او ارزان خرد ارزان دهد | گوهری طفلی به قرصی نان دهد | |
| غرق عشقیام که غرقست اندرین | عشقهای اولین و آخرین | |
| مجملش گفتم نکردم زان بیان | ورنه هم افهام سوزد هم زبان | |
| من چو لب گویم لب دریا بود | من چو لا گویم مراد الا بود | |
| من ز شیرینی نشستم رو ترش | من ز بسیاری گفتارم خمش | |
| تا که شیرینی ما از دو جهان | در حجاب رو ترش باشد نهان | |
| تا که در هر گوش ناید این سخن | یک همی گویم ز صد سر لدن!!! |
+ نوشته شده در سیزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت توسط ahmad
|