تو هاي و هوي صد غزلي اي سکوت محض!

راز مگوي عشق در اين خاک توده اي
حس هزار و يک غزل نا سروده اي


پيشت چه آورم که به يک جلوه گل کني؟
هفتاد رنگ آينه ي نا نموده اي


تو هاي و هوي صد غزلي اي سکوت محض!
گرم شنودن  تو ام و نا شنو ده اي


باز اي سکوت! مي رسي امشب به داد من؟!
با من تو يار و ياور ديرينه بوده اي

هر شب تغزّلي است مرا با خيال تو
پيش منيّ و در کلماتم غنوده اي!!!