اميد وصال
آمدی وه كه چه مشتاق و پريشان بودم 

تا برفتي ز برم صورت بي جان بودم 
نه فراموشيم از ذكر تو خاموشي بود
كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم
بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب
كه نه در باديه ی خارمغيلان بودم
زنده مي كرد مرا دم به دم اميد وصال
ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم
به تولاي تو در آتش محنت چو خليل
گوييا در چمن لاله و ريحان بودم
تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم
سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت
عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم!!!

نه فراموشيم از ذكر تو خاموشي بود

كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم

بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب

كه نه در باديه ی خارمغيلان بودم

زنده مي كرد مرا دم به دم اميد وصال

ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم

به تولاي تو در آتش محنت چو خليل

گوييا در چمن لاله و ريحان بودم

تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح

همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم

سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت

عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم!!!
+ نوشته شده در بیست و دوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت توسط ahmad
|